پرونده تاریخ فلسفه (قسمت صدوبیستم: دکارت «۲»)

 

این “من ” چیست؟

علیرغم این واقعیت که کارکرد اصلی قطعیتِ نخستین فراهم آوردن جای پایی محکم برای دانش است، اما دکارت درمی‎یابد که ممکن است بتوانیم از خود قطعیت هم دانشی کسب کنیم. زیرا دانشی که من بدان می‎اندیشم به دانشم از وجود خویشتن متکی است. پس تفکر چیزی است که نمی‎توانم با عقلانیت در آن شک کنم، زیرا تشکیک خود نوعی تفکر است و شک کردن در اندیشیدن نوعی فکر کردن است. حالا دکارت می‎داند که وجود دارد و فکر می‎کند پس او و هر تأمل‎گر دیگری هم می‎داند که او چیزی متفکر است.

دکارت به صراحت می‎گوید که این تا جایی درست است که بتوان از قطعیت نخستین شروع به استدلال کرد، قطعاً شخص مجبور نیست بگوید: چیزی که متفکر است- یک ذهن است- چون نمی‎تواند بفهمد چه چیز دیگری می‎تواند باشد. ممکن است چیزی فیزیکی باشد که توانایی تفکر را هم دارد یا ممکن است چیز دیگری باشد. چیزی که هنوز درکی از آن ندارد. نکته در اینجاست که او در این مرحله از تأملاتش فقط می‎داند که چیزی متفکر است و صرفاً می‎داند که هست «فقط در معنای محدود» یک چیز متفکر. بعدها دکارت در کتاب ششم تأملات استدلالی را مطرح کرد که بدن و ذهن دو چیز مختلف هستند- که از جوهرهای متفاوتند.

شک کردن به دکارت

بسیاری از نویسندگان قطعیت دکارت را آماج انتقادهای خود قرار داده‎اند- از نظرشان رویکرد دکارت به شکاکیت از ابتدا محکوم به شکست است. موضوع یکی از مهم‎ترین استدلال‎ها علیه او از استفاده واژه «من» در «من هستم» است. وقتی دکارت میگوید که تفکر رخداد است اشتباهی مرتکب نشده است، اما مساله اینجاست که از کجا می‎داند «متفکری» وجود دارد- یعنی یک آگاهی واحد و یکپارچه که عمل تفکر را انجام ‎دهد؟ به چه حقی بر وجود چیزی غیر از افکار اصرار می‎کند؟ از سوی دیگرآیا می‎توانیم این تصور را بفهمیم که تفکراتی بدون وجود متفکر شناورند؟

تصور افکار وانهاده و به هم پیوسته دشوار است و دکارت ادعا می‎کند که درک کردن چنین وضعیتی ناممکن است. اما اگر کسی نپذیرد و باور داشته باشد که جهانِ افکارِ بدون متفکر در اساس امکانپذیر است دکارت لزوماً باور نمیکند که او وجود دارد و در نتیجه نخستین قطعیت به دست می‎نمیآید. وجود افکار [به این صورت] آن زمین محکمی را که نیاز دارد به او نمی‎دهد.

مشکل افکار شناور و بدون متفکر این است که استدلال را ناممکن می‎سازد. لازمه استدلال ارتباط دادن ایده‎ها به شیوه‎ای خاص است. مثلاً اگر پاتریک فکر کند که «همه انسان‎ها میرا هستند» و پاتریشیا فکر کند که «سقراط یک انسان است» هیچ‎یک نمی‎توانند به نتیجه‎گیری خاصی برسند. اما اگر پائولا هر دو فکر را داشته باشد می‎تواند نتیجه بگیرد که «سقراط میراست». شناور بودن افکارِ «همه انسانها میرا هستند» و «سقراط انسان است» مثل این است که دو فرد مختلف آنها را داشته باشد، برای اینکه استدلال امکانپذیر شود نیاز است که این افکار به هم مرتبط شوند و به شیوهای درست به هم پیوند یابند. مشخص می‎شود که مرتبط ساختن تفکرات به هر چیزی غیر از یک متفکر (مثل مکان یا زمان) کارآمد نیست. و از آنجا که استدلال امکانپذیر است دکارت می‎تواند نتیجه بگیرد که متفکر وجود دارد.

بعضی فیلسوفان مدرن معتقدند قطعیتِ وجودِ خود کارکرد مدنظر دکارت را برآورده نمیکند، آنها می‎گویند که «من وجود دارم» هیچ محتوایی ندارد زیرا صرفاً به سوژه‎اش دلالت می‎کند و هیچ چیز مهم و معناداری درباره‎اش نمی‎گوید، فقط به سوژه اشاره می‎کند. به این علت هیچ چیز از آن استنباط نمی‎شود و پروژه دکارت در وهله اول ناکام می‎ماند. به نظر می‎رسد که این دیدگاه نکته اصلی دکارت را نگرفته است، همانطور که دیدیم، دکارت قطعیت نخستین را همچون فرضی مقدماتی که از آن دانش جدید استخراج کند نمی‎بیند- تنها چیزی که لازم دارد وجود یک خود است تا به آن اشاره کند. پس اگر حتی فقط «من وجود دارم» موفق شود به میانجی‎ای اشاره کند، گریزگاهی از گرداب شک یافته شده است.

 

یک متفکر غیرواقعی

برای آنها که دکارت را بد فهمیده‎اند و تصور کرده‎اند که او از واقعیت تفکر کردن به واقعیت وجود خود رسیده است، می‌‎توانیم نشان دهیم که قطعیت نخستین بصیرتی بیواسطه است. با این حال اگر گزارۀ دکارت استدلال باشد چه اشکالی دارد؟

چنانکه روشن است این مداخله آشکار که «من فکر می‎کنم پس وجود دارم» نیاز به فرض قبلی مهمی دارد، برای اینکه استدلال درست عمل کند- به فرض دیگری نیاز دارد اینکه «هر چیزی که فکر کند وجود دارد». گاهی اوقات یک فرض مقدماتی بدیهی در واقع در استدلال بیان نمی‎شود که در این صورت به آن فرض پنهان می‎گویند. اما بعضی از منتقدان دکارت ایراد وارد می‎کنند که این فرض پنهان به هیچ‎وجه بدیهی نیست. مثلاً هملت در نمایشنامه شکسپیر خیلی فکر می‎کرد اما از طرفی حقیقت این است که هملتی وجود نداشت، پس این درست نیست که هر چه بیاندیشد وجود دارد.

می‎توانیم بگوییم که از آنجا که هملت فکر می‎کرد و در جهان تخیلی نمایشنامه فکر می‎کرد پس در جهان تخیلی وجود داشت، از آنجا که او وجود نداشته پس در جهان واقعی هم وجود نداشته است. «واقعیت» و تفکر او به یک جهان تعلق دارد. اما منتقدان دکارت ممکن است پاسخ دهند که نکته دقیقاً همین جاست: دانستن اینکه شخصی به نام هملت تفکر کرده است- و نه چیزی بیش از این- به ما اطمینان نمی‎دهد که این فرد در جهان واقعی وجود داشته، برای این منظور ما باید بدانیم که او در جهان واقعی تفکر می‎کرده است. دانستن اینکه چیزی یا کسی- مثل دکارت- فکر می‎کند برای اثبات وجودش در جهان کافی نیست.

پاسخ این معمای غامض در ماهیت تقریر کتاب «تأملات» در قالب اول شخص است و حالا دلیل استفاده دکارت از «من» در همه جا اکنون روشن می‎شود. زیرا در حالیکه من ممکن است درباره هملتی که فکر می‎کند و لذا وجود دارد نتوانم مطمئن شوم، در جهان تخیلی یا جهان واقعی نمی‎توانم درباره خودم مطمئن نباشم.

 

فلسفه مدرن

دکارت در مقدمه برای خواننده کتاب تأملات به صراحت پیش‎بینی کرد که کثیری از خوانندگان کتاب او را به نحوی برداشت خواهند کرد که «زحمت فهمیدن ترتیب استدلال‎های من و ارتباطشان به هم را به خود نمی‎دهند بلکه فقط بر جملات منفرد خرده می‎گیرند، چنانکه معمول است.» از سوی دیگر «من انتظار اقبال عموم را ندارم، یا در واقع مخاطبان وسیعی ندارم» و این حرفش بسیار اشتباه از کار درآمد. او پدر فلسفه مدرن شد.

دکارت قصد داشت به فلسفه قطعیتی ریاضیوار بدهد و می‎خواست بدون توسل به هر نوع جزم یا اقتداری بنیانی عقلانی و استوار برای دانش بگذارد. شهرت او مربوط به نظر دیگری هم می شود، اینکه بدن و ذهن دو جوهر مجزا هستند- یکی مادی است (بدن) و دیگری غیر مادی (ذهن) که قادر به تعامل هستند. این تمایز معروف که دکارت در تأمل ششم شرح می‎دهد دوآلیسم کارتزین نام دارد.

با این حال مهم‎ترین میراث دکارت تفکر موشکافانه و نفی اتکا به اقتدار هستند.قرن‎هایی که پس از او طی شد شاهد فیلسوفانی بود که یا ایده‎های او را پروردند یا رسالت‎شان را نفی تفکر او قرار دادند، یعنی کسانی مثل توماس هابز، بندیکتوس، اسپینوزا و گاتفرید لایب نتیس.

 

زندگینامه

رنه دکارت در حوالی تورس فرانسه به دنیا آمد و در کالج سلطنتی Jesuit در لافلش درس خواند. او به سبب ضعف سلامت اجازه داشت تا دیر وقت در بستر بماند و در آنجا به تأمل عادت کرد. از سن ۱۶ سالگی بر مطالعه ریاضیات تمرکز کرد و برای خدمت داوطلبانه در جنگ سی ساله اروپا به مدت چهار سال تحصیل را کنار گذاشت. در این دوره او حرفه فلسفی خود را یافت و پس از ترک ارتش ابتدا در پاریس و بعد هلند ساکن شد و بیشتر عمر خود را از آن پس در هلند سپری کرد. در ۱۶۴۹ ملکه کریستینا او را برای بحث فلسفی به سوئد دعوت کرد. از او انتظار می‎رفت که صبح زود بیدار شود که خلاف عادت معمولش بود. او اعتقاد داشت که این رژیم جدید و آب و هوای سوئد باعث شده ذات الریه بگیرد و یک سال بعد در اثر این بیماری درگذشت.

 ترجمه: زهرا قیاسی

دسته‌بندی‌ها: فلسفی,مقالات

برچسب‌ها: ,,,,,,,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.