چنارِ گپ (داستان کوتاه)

هنوز دو سه کیلومتر پیاده نرفته ایم که صدای آب به استقبال مان می آید. خوشحال اما متعجب می پرسم:

«یعنی رسیدیم!؟ یا نکنه راهو اشتباه اومدیم؟ شما مطمئنید آخرین تابلو نوشته بود آبشار وارک!؟» امیر می ایستد.

«چی بگم؛ من که تا حالا اینجا نیومدم. اما تابلو اینو می گفت. » «آخی دفعه ی قبل آخر جاده که از ماشین پیاده شدیم یکی دو ساعت تو راه بودیم که رسیدیم به آبشار! » فرزاد می خندد:

«ببخشید عمه! دفعه قبل هفت سال پیش بوده. الان کلی جاده ساختن دارن دسترسی به آبشار رو آسون می کنن.» چشم به انبوه پلاستیک و شیشه و بطری و قوطی توی رج های مرواریدی آب دارم؛ عین وصله هایی ناجور توی ذوق می زنند. با حسرت می گویم:

«کاش این کار رو نمی کردن! اون جوری آبشار همون طور بکر و زیبا می موند و در امان، رسیدن بهش هم زحمت و لیاقت می خواست. » می چرخم، پشت سرم توی جاده ماشین های راه سازی با تیغه و چنگال های آهنی شکم زمین را دریده اند گل و سبزه و درخت ها را از ریشه در آورده اند و همراه خاک های سرخ منطقه کوت کرده اند دو طرف راه. پشت سرشان سیاهی اسفالت به ماری سیاه می ماند که با سری آهنی هجوم جنگل و بیشه و آبشار را آورده. تصویر کوه لخت و سیاه کنارِ جاده ی حاشیه ی کویری توی ذهنم ناگهان اتچ می شود به این کوههای سر سبز. چند ساعت پیش کنار آن کوه لخت و سیاه صبحانه خورده بودیم. دریغ از یک درخت، تیغ آفتاب بی رحمانه بر ما و صخره های سیاه می تابید. فکر می کنم چند سال پیش آن کوهها هم مثل این منطقه بوده اند؟ نه بهتر است حساب کنم چند سال دیگر اینجا هم کویری و سیاه و لخت می شود. وحشت زده می شوم از این خیال هر چند می دانم عین واقعیت است و به چشم خودم دارم تفاوت جنگل را با هفت سال پیش می بینم. افسوس که کلی تُنک شده و عقب نشسته. دنبال بقیه می دوم. «بچه ها تمام طول راه به فکر چنارمون بودم به نظرتون هنوز سر پا باشه؟» امیر پکر نگاهم می کند، فرزاد می گوید:

«چنارمون!؟ »

«وای یعنی یادت رفته!؟» «ها چرا، چرا الان یادم افتاد، اما خیلی امیدوار نباش عمه جان! بعید می دونم دوام آورده باشه!»

«خدا کنه هنوز باشه و گرنه امروز تفریح و لذت این همه زیبایی کوفتم می شه!» امیر می گوید: «چرا مگه چه فر قی با این همه درخت قلع و قمع شده داره؟» به نیم تنه ی سربریده ای اشاره می کند که معلوم نیست چه مال درختی است. می گویم:” اما اون یه درخت خاص بود! ما سه نفری دستامون رو زنجیر کردیم و حلقه زدیم دورش به زور دستمون به هم رسید!» فرزاد انگار با خودش می گوید:

«بابا همون موقع هم می گفت: داریم زحمت بی خود می کشیم! به نظر منم داخلش کامل سوخته بود احتمالا زیر برفای سنگین زمستون اینجا دوام نیاورده و افتاده! »

به تندی می گویم:

«اما همون موقع عمو حیدر با پوزخند به بابات گفت: ” این! چنار گپ[1] رو می گی؟ محاله! بیدی نیست که با این بادها بلرزه! بهت قول می دم نوه و نتیجه هات هم بیان زیارتش!» فرزاد کمی مکث می کند.

«عمو حیدر؟ خوب اسمش یادت مونده، به نظرم پیرمرد عجیبی بود، انگار تو هپروت بود.»

میان بیم و امید راه می افتم به ذهن های پر از بدبینی و ترس از آینده هم حق می دهم، وقتی طی هفت سال این همه جنگل نابود شده باشند جوری که انبوهی و تراکم درختان قابل مقایسه با قبل نیست. شاید ده سال دیگه فقط مشتی سنگ و صخره بماند و اگر آسمان و باران یاری کنند نشانی از آبشار لای سنگ های لخت و سیاه! پای آبشار دیگری رسیده ایم چشم به بالا دست داریم و آبشارهای کوتاه و بلند قطار شده پشت سر هم که آب را سفید و کف کرده از لای صخره های کوتاه و بلند و از میان حوضچه های فراون و لای شاخه های بید و چنار می دوانند تا توی دره و خاک سرخی که جان می دهد برای سرسبزی و طراوت. امیر با حیرت می گوید:

«به نظرم به اینجا نباید بگن آبشار، اینجا یه مجموعه آبشاره! »

«آره حق داری سرچشمه اش بالای کوهه به قول عمو حیدر: سرازیر که می شه سرِ هر صخره و سراشیبی هوس می کنه یه بار دیگه آبشار بشه و دل همه رو ببره و بزرگی و عظمت در سرازیری و سر به زیری را نشون آدما بده! » فرزاد به زمین حاشیه ی پایینی آبشاراشاره می کند:

« اونجا رو ببین یادته یه باغ انار بود؟ از بالا که نگاه می کردی از زور گل انگار آتش گرفته بود اما حالا چی! پس امیدوار نباش چناره جون سالم به در برده باشه!» ازانارستان فقط تک و توکی درخت مانده و نیم سوز های پر از پلاستیک و آشغال.

«آره راست می گی به نظرم باغ مال عمو حیدر بود، لابد خودش مرده یا زمین گیر شده که باغش به این روز افتاده.»

امیر به سنگی تکیه می دهد و نفس تازه می کند به پوزخند رو به من سر تکان می دهد:

«مال! لفظ عجیبیه، به معنی داریی اما به نظر بیشتر مردم معنی اصلیش فقط سند و قباله اس، بدبختی اینه که فکر کنیم باید چیزی به نام ما باشه که احساس تعلق کنیم و ازش مراقبت و محافظت کنیم؛ یعنی زمین و طبیعت و جنگل و آبشار دارایی ما نیستن؟ ازشون استفاده نمی کنیم که این طور نابودشون می کنیم! »

 حق با امیر است، اما چه می شود کرد برای عوض کردن تفکرات انحصار طلبانه. نفس نفس زنان به پای یکی از آبشارهای بلند می رسم. خسته می نشینم و با پشنگه های سرد آب جانی تازه می گیرم. باد بوی چیزی می آورد که پیچیده در نم لطیف آب نمی فهمم چیست. بلند که می شوم ساقه ی بلند پرسیاوشانی پر از برگ های لطیف و خوشبو از لای صخره ی کناریم بیرون زده . نرمای خنک عطر و آب و نسیم تا ته ریه هایم می دود. مست مست دست به لطافت پر سیاوشان می کشم و عمو حیدر با عصایش از خزانه ی خاطرات بیرون می زند و جلوی چشمم جان می گیرد.

 عمو حیدر جلوتر از ما می رود عصا را خوب لای سنگ و صخره ها جا می دهد و پای لنگش را می کشاند دنبال خودش.

«اینم پر سیاوشان درمانِ … » صدایش توی هاف هاف سرکش آب گم می شود. به سختی به دنبالش بالا می کشیم. آب توی یک حوضچه به آرامی سرریز می شود.عمو حیدر نفس تازه می کند و بالا دست را نگاه می کند:

«دیگه چیزی نمونده برسیم ، هی ی ی روزگار! زمانی اینجا کوه مغار[2] بود! ترس از خرس و پلنگ و گراز و دار و درخت به کسی جرات نمی داد بره بالای کوه، رسیدن به سرچشمه آبشار کار مردان پولادین بود نه هر بچه ننه. اون پایین یک پارچه باغ و آسیاب و آبادی بود!» می ایستد و عمیق بو می کشد:

«شما هم بوی دودُ می شنفید؟»

«نه عمو. شاید گردشگرا آتیش روشن کردن.» دوباره بو می کشد عمیق و د قیق.

«خدا کنه! اما این بویی که می آد بوی چوب خشک نیست! بوی مغز درختِ تره که داره می سوزه، قدیما می گفتن هیزم ترِ جهنم ! خدا کنه جنگل آتش نگرفته باشه! » تند تر عصا می زند و به دقت اطراف را نگاه می کند خنده ام می گیرد وقتی وحشت زده با نوک عصا کلاغ در حال قار کشیدن را نشانه می گیرد و می پرسد:

«ها چه خبر؟ خدا به خیر کنه! »

به نظرم خل می آید. برمی گردم عکس العمل بقیه را ببینم که ناگهان عمو عصا را رها می کند و چهار دست و پا خودش را به چنار بزرگ کنارسکوی سیمانی می رساند. کنارش زانو می زند کلاهش را به زمین می کوبد:

«ای داد بی داد! نگفتم خبریه! کلاغ شوم بی خودی از ته دل قار نمی کشه!»

کاش جنگل آتش گرفته بود! آتش به جون گرفته ها چنار گپُ آتش زدن، پیرترین درخت منطقه رو! ای خدااا! حالا چه کار کنم من پیرمرد لنگ!» عصا یش را بر می دارم و جلو می روم از این پایین و پشت ستون ریشه و تنه ی درخت کامل پیدا نیست. از آن بالا جایی که تنه ی درخت دو شاخه می شود دود می زند بیرون، عین کوره ای مشتعل. می روم آن زیرو نگاه می کنم. کپه های آتش و خاکستر کنار ریشه های از خاک در آمده سوخته اند. تنه ای که حفره درونش به دالانی پر از آتش می ماند و تا میانه های درخت زبانه می کشد تنم را می لرزاند. داداش علی از تنه ی قطور درخت به کمک صخره کناری بالا می کشد. سر می کشد توی حفره پر از آتش و دود.

«آخ خ خ! چه آتشی به جونش انداختن لاکردارا، تمام اش یه پارچه آتشه!»

اول چمباتمه همانطور روی چنار می نشیند و فکر می کند، بعد کمر راست می کند.

«هرچند بی فایده است اما تیریه در تاریکی بچه ها بدوید کمک باید خاموشش کنیم. » عمو حیدر پای درخت نشسته و هی داد می زند:

« معطل نکنید آّب؛ اب بیارید.»

 می دوم و مثل یک گنج به بطری های خالی نگاه می کنم. یک بغل شان را جمع می کنم. تند تند پر می کنم و می دهم دست فرزاد که برساند به دست بقیه. عموحیدر پایین می نشیند و بی محابا تا نیمه تنه فرو می رود توی تنه ی پر آتش و دود چنارو با گلی که درست می کند آتش را مهار می کند، دستش تا آرنج می رود توی آـش بی هیچ ترسی از سوختن. علی آن بالا بطری بطری آب می ریزد. چز چز آب روی آتش گداخته مثل آب سردی است بر بدن های داغ و تب کرده ی ما که از داغ و درد می سوزند. آتش که کمتر می شود جان می گیرم و خنکا و التیام آب را روی برگ برگ چنار پیر حس می کنم. انگار به نجوا و التماس می گویند:

«زود باشید زود، زودتر!»

دو سه ساعت بعد جای دود و آتش را مهی رقیق از بخار می گیرد و تن درخت سرد می شود. برگ های ترسیده و پژمرده جان می گیرند و پچ پچ شان با باد را از سر می گیرند. عمو حیدر خسته دودی و سیاه با چشمان پر آب می خندد. « بسه دیگه بیا پایین پسر جان خیر از عمر و جوانیت ببینی! »

 علی می پرد روی صخره لیز می خورد و می افتد روی زمین به سختی خودش را مهار می کند مچ اش می گیرد به صخره و کبود و متورم می شود. به طرفش می دوم.

«ببینم جاییت آسیب ندید؟»

علی می خندد:

«اینم عاقبت نیکی .» عمو حیدر یک مشت گل سرد توی چشمه بر می دارد و می گذارد روی ورم دستش:

«این طور نگو پسر جان! چنارا دست قدرت خدان روی زمین برا همین هر چه هم پیرتر بشن قوی تر و مقدس تر می شن! اگه دستتو نمی گرفتی به شاخه اش معلوم نبود چی می شد.» چای درست می کینم. علی گل روی دستش را بر می دارد و مشتی دیگر جایش می گذارد:

«عجب مسکنی ممنون عمو جان! الان خیلی بهتره! عمو چایش را با لذت می خورد.

«آب ای آبشار شفا بخشه پسر جان! قدیما می گفتن دختر گیسو طلا رو که مادرش با نذر و نیاز از یه تخم مرغ می خواد به دنیا بیاره پدر ناشکرش قبل از تولد پرت می کنه. دال[3] اونُ می بره بالای کمر غار[4]و دختر اونجا از تخم مرغ می زنه بیرون . نصف شب یه دیو سیاه دهن باز می کنه که دخترُ بخوره. دختر گریه زاری می کنه و به دیو التماس می کنه بهش رحم کنه. دیو با دیدن اشکای مرواریدی دختر دلش از رحم و شفقت آب می شه و چشمه ای زلال از لای دندونای سیاهش می زنه بیرون. برا همین سرچشمه ی آبشار مثل دندونای دیوه، حالا بذار برسیم شما بگید این سنگای سیاه درشت، اگه دندون دیو نیستن پس چی ان.»

فرزاد داد می زند:

«عمه پاشو بیا دیگه! کجایی؟ » دنبالشان راه می افتم:

«تو دنیای خاص عمو حیدر بودم، یادش به خیر»” می خندد:

«نیمه دیوانه بود. پاشو بیا دیر می شه!» نگران می پرسم:

«یعنی هنوز به چنارمون نرسیدیم گمونم اینقد بالا نبود!» فرزاد کنار کنده ای می ایستد که جای اره روی دایره هایش پیداست.

« شاید هم این یه تیکه اش باشه!»

دلم می گیرد از بی رحمی فرزاد، اولش عمو حیدر رو با اون جهان بینی نابش خل می خواند حالا هم این طور بی احساس از مرگ چنار گپ می گوید. جلوتر می کشم:

« نه کنده ی اون باید خیلی قطورتر باشه! یعنی سکوی سیمانی کنارش رو هم نابود کردن؟»

با تحکم می گویم:

« نه خیر هم،اراذل سکوی قلیون و پکنیک و بطریاشون رو خیلی دوست دارن، حتما هست،ما هنوز نرسیدیم.» امیر با ترحم نگاهم می کند:

 « آخی تا امید هست زندگی باید کرد! پسر تو هم این قد آیه یاس نخون! » فرازاد جلوتر از ما می رود غر می زند:

« چه امیدی آقای صلح سبز! گیرم هنوز باشه چه تضمینی هست فردا آتیشش نزنن قطعش نکنن یا …»

یک مرتبه خودش می ایستد و ذوق زده داد می زند:

« اونهاش! اون هم چنارمون، چنار گپ! چقد هم با شکوه!خدایا شکرت!» می دوم و کنار فرزاد می ایستم از خوشحالی جیغ می کشم. چنان جیغی که به قول امیر انگار سند همه ی جنگل های زمین را به نامم کرده باشند. آن پایین کنار ریشه ها و تنه اش آثار سیاهی و سو ختگی هنوز پیداست و لابد آن وسط هم نشانی از داغ سوختگی با خود دارد، اما به نظرم باشکوه و مغرورتر از گذشته ایستاده. با امیر و فرزاد که دست به دست هم زنجیر درست می کنیم دور تا دورش دست هایمان به هم نمی رسد این یعنی قطورتر از گذشته شده. حس می کنم هفت سال پیش نه یک چنار که کل جنگل را نجات داده ایم. چای درست می کنیم، نهار می خوریم و راه می افتیم سمت بالا و دیوی دل رحم که این همه آب و آبادانی حاصل مهرش هستند.

 [1] – بزرگ.

[2] – کوه صعب العبور

[3] – پرنده ای شکاری

[4] – کوه بلند و غیر قابل دسترس

فاطمه دریکوند

دسته‌بندی‌ها: اخبار

برچسب‌ها: ,,,,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.