آرشیو دسته‌بندی: شعر

 گفت: اکنون ای دوست درخواست می‌کنی که آینه را به دست من ده تا ببینم. بهانه نمی‌توانم کردن، سخن ترا نمی‌توانم شکستن.…
ادامه مطلب

آنا اخماتوا چراغها خاموشند . خندق سنگر ها در باغ خانه‌ها، یتیمان پطرزبورگ فرزندان منند در این زیر زمین نفس به سینه…
ادامه مطلب