Search
Close this search box.
تازه ها
داستان کوتاه «دکمه‌ی فشاری»
ریچارد مدسین / ترجمه‌ی مینا سلیمی — جعبه کنار در ورودی گذاشته شده بود. جعبه مقوایی شکلی که بخوبی با چسب بسته‌بندی و اسم و آدرس آقا و خانم لوییز با دست روی آن نوشته شده بود…

جعبه کنار در ورودی گذاشته شده بود. جعبه مقوایی شکلی که بخوبی با چسب بسته بندی و اسم و آدرس آقا و خانم لوییز با دست روی آن نوشته شده بود. خانم و آقای لوییز، ۲۱۷ ای، خیابان سی و هفت، نیویورک.

نورما جعبه را برداشت، کلید را روی در چرخاند و وارد آپارتمان شد. هوا داشت تاریک می‌شد. بعد از گذاشتن تکه های گوشت در کباب پز، نشست تا جعبه را باز کند.

درون جعبه مقوایی دستگاهی قرارداشت که به یک جعبه چوبی کوچک وصل بود. روی دستگاه یک دکمه فشاری بود و روی دکمه، سرپوشی شیشه ای به چشم می خورد.

نورما سعی کرد سرپوش را بردارد اما چفت و بست محکمی داشت و تکان نمی خورد. دستگاه را برگرداند و کاغذ تا شده ای را دید که با چسب زیر آن چسبانده شده بود. کاغذ را برداشت و نوشته روی آن را خواند، «آقای استوارد ساعت هشت با شما تماس می گیرد. »

********

نورما دستگاه دکمه دار را روی کاناپه کنار خود قرار داد. دوباره یادداشت را خواند و لبخندی زد.

چند دقیقه بعد برای درست کردن سالاد به آشپزخانه رفت. درست سر ساعت هشت زنگ در به صدا درآمد.

نورما از آشپزخانه گفت: «من بازش می کنم.»

آرتور در اتاق نشیمن در حال مطالعه بود. نورما در را باز کرد. مرد کوچک اندامی در راهرو بود. با باز شدن در، مرد کلاهش را به نشانه احترام از سر برداشت و مودبانه پرسید: «خانم اوییز؟»

  • «بله»
  • من آقای استوارد هستم.

لبخند روی صورت نورما خشک شد. حالا دیگر مطمین شده بود که با یک فروشنده‌ی سمج طرف است.

  • آقای استوارد پرسید: «می تونم بیام تو؟»
  • نورما جواب داد: « مشغول کارم اما همین الان دستگاهی که نمی دونم اسمش چیه رو براتون میارم.»

نورما این را گفت و برگشت داخل.

  • «نمی‌خواین بدونین چه جور دستگاهیه؟»
  • نورما برگشت و به آقای استوارد نگاهی انداخت. لحن آقای استوارد تهاجمی به نظر می‌رسید.
  • «نه گمون نمی‌کنم، بخوام بدونم.»
  • مرد گفت: «می‌تونه چیز ارزشمندی باشه.»
  • نورما با تندی پرسید:« از نظر پولی ارزشمنده؟»
  • آقای استوارد سری تکان داد و گفت: «پولی»
  • نورما اخم کرد. از رفتار مرد خوشش نیامده بود. پرسید: «سعی داری چی بفروشی؟»
  • مرد جواب داد: «من چیزی نمی فروشم.»
  • آرتور از اتاق نشیمن بیرون آمد. «ببینم مشکلی پیش اومده؟»
  • آقای استوارد خودش را معرفی کرد. آرتور به نشانه‌ی مزاحمتِ این مهمان ناخوانده، به اتاق نشیمن اشاره ای کرد و لبخندی زد.
  • آرتور پرسید: «خب! حالا، این دستگاه چیه؟»
  • آقای استوارد پاسخ داد: «توضیحش خیلی زمان بر نیست، می تونم بیام تو؟»
  • آرتور گفت: «اگه می خوای چیزی بفروشی…..»
  • آقای استوارد نگذاشت جمله ی آرتور تمام شود. سرش را تکان داد و گفت: «نه، نمی خوام.»
  • آرتور بطرف نورما نگاه کرد.
  • نورما گفت: «میل خودته.»
  • آرتور مردد بود، اما بالاخره گفت: «خب، چرا که نه!»
  • همگی به اتاق نشیمن رفتند و آقای استوارد روی صندلی نورما نشست. استوارد دست در جیب کتش کرد و پاکتی را بیرون کشید. کلید سرپوش شیشه ای، داخل پاکت بود. پاکت را روی میز کنار صندلی گذاشت.
  • آقای استوارد گفت، «با فشار دکمه، صدای زنگ آن در دفتر کار ما شنیده می شود. »
  • آرتور پرسید: «این زنگ برای چیه؟»
  • آقای استواردگفت: «با فشار دکمه، کسی در گوشه ای از جهان می میرد، کسی که اونو نمی شناسین. در عوض شما بخاطرِ فشار دکمه پنجاه هزار دلار از ما دریافت می‌کنین.»
  • نورما با نگرانی به مرد کوچک اندام نگاهی انداخت. مرد داشت لبخند می زد.
  • آرتور از او پرسید: « معلومه چی می گی؟»
  • آقای استوارد با تعجب نگاهی کرد و گفت: «من که همین الان توضیح دادم.»
  • آرتور پرسید: «ما رو دست انداختی؟»
  • «اصلا. پیشنهاد من کاملا واقعی و جدیه!»
  • آرتور گفت: «حرفات بی معنی ان. توقع داری باور کنیم که…..»
  • نورما وسط حرف آرتور پرید و گفت: «تو از طرف کی اومدی؟»
  • آقای استوارد معذب شد و گفت: «متاسفانه اجازه ندارم اینو بهتون بگم. اما می تونم خیالتونو راحت کنم که سازمان ما در سطح بین المللی کار می کنه.»
  • آرتور در حالی که از جایش بلند می شد، گفت: «فکر کنم بهتره از اینجا بری.»
  • آقای استوارد بلند شد، «البته!»
  • « و اون دستگاه دکمه دارم با خودت ببر.»
  • «مطمینین نمی خواین یکی دو روز به پیشنهادم فکر کنین؟»
  • آرتور دستگاه و پاکت حاوی کلید را برداشت و با عصبانیت گذاشت کف دست آقای استوارد. مرد بطرف راهرو رفت. در را باز کرد و قبل از خارج شدن گفت: « راستی! کارت ویزیتمو اینجا می ذارم، شاید لازمتون بشه.» و آنرا همانجا، روی میز کنار در گذاشت.
  • وقتی مرد بیرون رفت، آرتور کارت را برداشت و از وسط به دو نیم کرد و تکه های آنرا روی میز انداخت.
  • نورما هنوز روی مبل راحتی نشسته بود، پرسید: « فکر می کنی قضیه چیه؟»
  • آرتور جواب داد: « برام مهم نیست.»
  • نورما سعی کرد لبخند بزند اما نتوانست، پرسید: «اصلا کنجکاو نیستی که بدونی؟»
  • او سری تکان داد، « نخیر!»
  • بعد از اینکه آرتور سراغ کتابش رفت، نورما به آشپزخانه برگشت و مشغول شستن بقیه‌ی ظرفها شد.

*********

 نورما دوباره موضوع را پیش کشید، «چرا راجع بهش حرف نمی زنی؟»

  • آرتور که داشت مسواک می زد، به تصویر خودش در آیینه نگاهی کرد.
  • «اصلا نظرتو جلب نکرده؟»
  • آرتور جواب داد: «بیشتر اذیتم کرده.»
  • نورماهمینطور که داشت موهایش را دور بیگودیها می پیچید، گفت: «می دونم، اما منظورم اینه که علاوه بر اذیت، نظرت به موضوع جلب نشده؟»
  • همزمان با وارد شدن به اتاق خواب، نورما پرسید: «فکر می کنی این یارو با ما شوخی می کنه؟»
  • « اگه اینجوری هم باشه، بازم کارش سبک و بی معنییه!»
  • نورما روی تخت نشست و دمپایی راحتی اش را از پا درآورد و گفت: «شایدم یه جورایی به یه تحقیق روانشناسی مربوط می شه.»
  • آرتور شانه ای بالا انداخت و گفت: «شاید»
  • «یا شاید کار یه خرپولِ عجیب و غریبه؟»
  • «ممکنه»
  • نورما دوباره پافشاری کرد،«نمی خوای بدونی»
  • آرتور سرش را به نشانه نفی تکان دارد.
  • «چرا؟»
  • آرتور به نورما گفت: «چون این یه کار غیراخلاقیه!»
  • نورما خودش را کشید زیر لحاف و گفت:«خب! بنظر من خیلی وسوسه کننده اس!»
  • آرتور چراغ را خاموش کرد و برای بوسیدن نورما بطرف او خم شد و گفت: «شب بخیر!»
  • نورما هم شب بخیر گفت و با دست شانه های آرتور را به آرامی نوازش کرد.
  • نورما چشمانش را بست. اما همچنان داشت به پنجاه هزار دلار فکر می کرد.

*******

صبح روز بعد، هنگام خروج از آپارتمان نگاه نورما روی میز، به تکه های کارت ویزیت افتاد و بدون معطلی آنها را داخل کیفش انداخت. در را قفل کرد و دم در آسانسور به آرتور ملحق شد. در طول روز، ساعت استراحت و ناهار، تکه های کارت را از کیفش بیرون آورد و به دقت کنار هم قرار داد. تنها نام و شماره تلفن آقای استوارد روی کارت بود. بعد از ناهار، تکه های کارت را دوباره کنار هم گذاشت و با نوار چسب بهم چسباند. نورما با خود فکر کرد، «چرا دارم اینکارو می کنم؟» اما قبل از ساعت پنج به شماره ای که روی کارت بود، زنگ زد.

  • صدای آقای استوارد بود که می گفت،« عصر بخیر!»
  • نورما اول خشکش زده بود اما خودش را جمع و جور کرد، گلویی صاف کرد و گفت: «خانم لوییز هستم.»
  • نورما صدای حاکی از خشنودی آقای استوارد را می شنید که می‌گفت، «بله! خانم لوییز.»
  • «من کنجکاوم راجع به اون جعبه بدونم.»
  • استوارد گفت: «این طبیعییه!»
  • « اما من حتی یه کلمه از حرفایی که زدین رو باور نمی کنم.»
  • آقای استوارد جواب داد: «کاملا حق دارین.»
  • نورما در حالیکه آب دهانش را قورت می داد، گفت: «خب، حالا هر چی! منظور شما از اینکه گفتین در گوشه ای از دنیا کسی می میره، چی بود؟»
  • مرد جواب داد: « دقیقا همونی که شنیدین. اون آدم می تونه هر کسی باشه. ما فقط تضمین می دیم که اون آدم کسی باشه که شما نمی شناسین. و البته مجبور نخواهید بود مرگش رو ببینین.»
  • نورما گفت: «در ازای پنجاه هزار دلار؟»
  • «درسته.»
  • نورما با لحنی تمسخرآمیز گفت، «اما این دیوونگیه!»
  • «بهرحال، این پیشنها منه. می خواین دستگاه دکمه دارو دوباره برگردونم؟»
  • نورما انگار یخ زده بود،«قطعا خیر!» و با عصبانیت گوشی را گذاشت.

**********

بسته کنار در آپارتمان گذاشته شده بود. نورما بمحض بیرون آمدن از آسانسور، آنرا دید.

  • او باخودش فکر کرد، «این دیگه خیلی عجیبه!»

همزمان با بازکردن در دوباره نگاهش به جعبه ی مقوایی افتاد.

  • با خودش فکر کرد، «من اونو به داخل نمی برم.»
  • نورما وارد آپارتمان شد و شروع کرد به آماده کردنِ شام. اما مدتی نگذشت که به طرف در رفت. بمحض باز کردن در، بسته را برداشت و با خود به آشپزخانه برد و روی میز گذاشت. وارد اتاق نشیمن شد و نشست. نورما خیره به بیرون از پنجره نگاه می کرد. دوباره به آشپزخانه رفت تا کتلتهای درون تابه را برگرداند.
  • بسته را داخل دورترین کابینت گذاشت. با خود فکر کرد که بدون تردید، فردا صبح آنرا به بیرون پرت خواهد کرد.

**********

نورما گفت: «شاید یه پولدارِ عجیب و غریب داره با آدما بازی می‌کنه.»

آرتور سرش را از بشقاب شام بلندکرد و نگاهی به او انداخت: «من نمی‌فهممت!»

«یعنی چی؟»

«یعنی ولش کن!»

نورما در سکوت به خوردن ادامه داد. ناگهان چنگالش را روی میز گذاشت و گفت: «فرض کن این یه پیشنهاد واقعی باشه!»

آرتور به او زل زد، «فرض کنم یه پیشنهاد واقعیه؟»

و با ناباوری نگاهی کرد و گفت: «خیله خب! اینجوری فرض می کنم، که چی؟ می خوای چیکار کنی؟ می خوای سرپوش دکمه رو برداری و فشارش بدی؟ می خوای آدم بُکُشی؟»

نورما با بیزاری نگاهی به آرتور کرد و گفت: «آدم کُشی؟»

«خُب، تو اسم اینکارو چی می ذاری؟»

نورما پرسید: « اگه طرف رو نشناسی چی؟ بازم من قاتلم؟»

آرتور مات و متحیر به او خیره شد، «داری راجع به این حرف می زنی که من تورو چه جور آدمی می بینم؟»

اگه اون آدم یه پیرمرد روستاییِ چینی باشه، چطور؟ یا یه بیمارِ اهل کنگو؟»

آرتور در مقابل پرسید: «یا اگه یه پسربچه ی پنسیلوانیایی باشه یا دختر کوچولوی زیبایی در ساختمان بغلی مون باشه، چی؟»

نورما گفت: «دیگه داری شلوغش می کنی.»

آرتور ادامه داد: «نورما، مسیله اینه که چه فرقی می کنه چه کسی رو بکشی؟ درهرحال این قتله.»

نورما وسط حرف آرتور پرید و گفت: «اما اگه اون آدم کسی باشه که هیچوقت ندیدی اش و در آینده هم نخواهی دید، کسی که حتی خبر مرگش هم به گوش ات نمی رسه، بازم حاضر نیستی اون دکمه رو فشار بدی؟»

آرتور دوباره با تعجب به نورما خیره شد، «منظورت اینه که تو این کارو می کنی؟»

«آرتور، پای پنجاه هزار دلار وسطه.»

«مبلغ چه اهمیتی داره؟»

نورما حرف آرتور را قطع کرد، «به سفر دور اروپایی فکر کن که همیشه حرفشو می زنیم.»

«نه نورما!» حالا دیگر رنگ از صورت آرتور پریده بود.

نورما شانه ای بالا انداخت و گفت: «خیله خُب! آروم باش! چرا انقدر عصبانی می شی؟ فقط داریم حرف می زنیم.»

بعد از شام، آرتور به اتاق نشیمن رفت، اما قبل از ترک میز گفت: «اگه از نظر تو اشکالی نداره، من ترجیح می دم دیگه راجع به این موضوع حرفی زده نشه!»

*******

صبح روز بعد، نورما زودتر از معمول از خواب بیدار شد تا برای صبحانه ی آرتور پنکیک، تخم مرغ، و بیکن آماده کند.

آرتوربا لبخندی پرسید:«مناسبتِ این سوروسات چیه؟»

نورما که آزرده بنظر می رسید، گفت: «مناسبتی نداره، دلم خواست اینکارو بکنم، همین!»

آرتور گفت: «خوبه، خوشحالم کردی.»

نورما فنجان آرتور را دوباره پر کرد، شانه ای بالا انداخت و گفت: «می خواستم بهت ثابت کنم که من نیستم……..»

«تو چی نیستی؟»

«خودخواه»

« من گفتم خودخواهی؟»

نورما سرودستانش را تکانی داد و گفت: «آخه دیشب…….»

آرتور سکوت کرد.

نورما گفت: « حرفایی که راجع به فشار دکمه زدیم ….. فکر کنم، چه جوری بگم… تو …. تو فقط دچار سوتفاهم شدی.»

آرتور با لحنی تدافعی پرسید: «چه سوتفاهمی؟»

نورما دوباره به سرودستش تکانی داد و گفت: «اینکه من فقط به خودم فکر می کنم.»

«آهان»

«من همچین آدمی نیستم.»

«نورما…..»

«خُب، می دونی وقتی درباره ی سفر اروپا و کلبه ای در جزیره حرف می زنم، فقط به خودم فکر نمی کنم…….»

آرتور حرف نورما را قطع کرد، «نورما! چرا تا این حد درگیر این قضیه شدیم؟»

در صدای نورما لرزشی احساس می شد، « من دارم سعی می کنم نشون بدم که…..»

«که چی؟»

«که دوست دارم با هم بریم اروپا. دوست دارم با هم کلبه ای تو جزیره بخریم. دوست دارم تو آپارتمان بهتری زندگی کنیم، وسایل بهتر، لباسهای بهتر و یه ماشین برای خودمون داشته باشیم. و آخرشم بچه دار بشیم.»

آرتور گفت: «نورما، ما به همه ی اینا می رسیم.»

«کِی؟»

آرتور با بی میلی به نورما خیره شد، «کِی؟»

آرتور در حالیکه بنظر می رسید قدری آرومتر شده، گفت: «واقعا داری می گی که……»

نورما نگذاشت حرف آرتور تمام شود، گفت: «من که می گم اونا دارن این کارو برای یه برنامه ی تحقیقاتی انجام می دن. می خوان بدونن چند درصدِ آدما تحت این شرایط، همچین کاری می کنن. همه ی اینا که کسی با فشار دکمه می میره، احتمالا فقط حرف مُفته. اونا می خوان عکس العمل آدمارو ارزیابی کنن، ببینن آدما به گناه آلوده می شن؟ مضطرب می شن؟ یا هر چیز دیگه! تو که فکر نمی کنی اونا واقعا کسی رو بکُشن، اینطور نیست؟»

آرتور جوابی نداد. نورما لرزش دستهای آرتور را می دید. بعد از لحظاتی آرتور بلند شد و رفت.

با رفتن آرتور، نورما همینطور بی حرکت نشست و به فنجان قهوه اش خیره ماند.

با خودش فکر کرد، «داره دیرم می شه.»

شانه ای بالا انداخت. چه فرقی داشت! در هرحال او در خانه می ماند و دیگر از رفتن به کار خبری نبود!

********

نورما قبل از بیرون آوردن کلید از داخل پاکت و برداشتن سرپوش شیشه ای روی دکمه، برای مدت طولانی به دستگاه خیره ماند. بعد به دکمه زُل زد. با خود فکر کرد: «چقدر مضحکه! این‌همه قیل و قال بخاطر یه دکمه‌ی کوفتی!»

دستش را دراز کرد و ……… دکمه را فشار داد.

با عصبانیت فکر کرد، «این کار بخاطر خودمونه.»

نورما داشت می‌لرزید. آیا واقعا اتفاقی می‌افتاد؟ بدنش از ترس مورمور شد. در یک چشم بهم زدن همه چیز به پایان رسیده بود.

مغرورانه صدایی از خود درآورد، « مسخره اس! سر هیچی اینهمه کش و قوس داشته باشی.»

او دستگاه دکمه دار، سرپوش شیشه ای، و کلید را به داخل سطل زباله پرت کرد و با عجله رفت تا آماده شود و به محل کارش برود.

****

نورما تازه استیک های شام را آماده کرده بود که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت، «الو.»

«خانم لوییز؟»

«بله.»

« از بیمارستانِ لناکس هیل با شما تماس می گیرم.»

همانطور که صدای پشت خط داشت به نورما درباره ی تصادف مترو، درباره ی فشار جمعیتی که آرتور را بطرف سکوی جلوی ترن هُل داده بود، می گفت؛ نورما احساس کرد خواب می بیند. هیچیک از این حرفها نمی توانست واقعیت داشته باشد.

نورما متوجه تکانهای سرش شد اما نمی توانست جلوی آنرا بگیرد. وقتی گوشی را سرجایش گذاشت، یاد بیمه ی عمرِ آرتور افتاد که با این شرایط دوبرابر پرداخت می شد.

«اگه….»

«نه!»

نمی‌توانست نفس بکشد. به زور روی پاهایش ایستاد و با بی‌حسی بطرف آشپزخانه رفت. در حالیکه داشت دستگاه دکمه‌دار را از سطل زباله برمی داشت حس کرد چیز سردی به جمجمه اش فشار می آورد.

به دستگاه نگاهی انداخت، روی آن هیچ میخ یا پیچی که قطعات را بهم وصل کرده باشد، دیده نمی شد. نورما سردرنمی آورد که این دستگاه چگونه بهم چفت و بست شده است.

ناگهان نورما شروع کرد به کوبیدن دستگاه به سینک ظرفشویی. دستگاه داشت تکه تکه می شد. هر بار ضربات شدیدتر و شدیدتر می شد تا اینکه جعبه کاملا از هم پاشید.

نورما دستگاه را از بین برده بود بدون اینکه متوجه جراحات انگشتانش شود. درون جعبه هیچ ترانزیستوری، هیچ سیم، لامپ، و یا لوله ای دیده نمی شد. جعبه کاملا خالی بود.

تلفن دوباره زنگ خورد. نورما نفس نفس زنان برگشت. درحالیکه تلوتلو می خورد، وارد اتاق نشیمن شد، گوشی را برداشت. صدای آقای استوارد بود، « خانم لوییز؟»

این فریادِ دلخراش هیچ شباهتی به صدای نورما نداشت که می‌گفت، «تو که گفتی کسی که کشته می‌شه رو، نمی‌شناسم!»

آقای استوارد جواب داد: «خانم عزیز، واقعا فکر می‌کنی همسرت رو می شناختی؟»

منبع: Button, Button – سال نشر و مرکز نشر هم باید بیاید