تازه ها
کتاب حکمت

فصل دوم کتاب “جامعه” از سلیمان نبی است :  از نشر نگاه معاصر

پس با دل خویش گفتم:  اینک بیا که شادی‌ات را مهیا سازم از لذت سرمست شو و بنگر که این نیز بیهوده است .

در باب خنده گفتم دیوانگی است و در باب شادمانی: چه فایده از آن،  دردل خواستم که  خود را به دست شراب بسپارم، دلم را شراب حکمت نوشاندم؛ نیز خواستم در حماقت و خوش‌دلی چنگ افکنم،  مگر دریابم  که خیر آدمیان در چیست؟ تا زیر آسمان همه ایام عمر بدان کوشند .

خویشتن را به کارهایی عظیم دست برآوردم؛ خانه‌ها بهرخود ساختم و تاکستان‌ها پروراندم.

باغها و بوستان‌ها مهیا نمودم و درختان کاشتم با میوه های رنگارنگ .

 خادمان و کنیزان به خدمت گرفتم و خانه زادانی پروردم؛ گاوان بسیار در تملک من بود گاوانی بیش از آنچه پیش از من در اورشلیم بود.

سیم و زر بهر خود اندوختم؛  خنیاگران بسیار از مرد وزن گرد آوردم و نیز آلات طرب و هر چیز دیگر.

بدین قراراز آنانکه پیش ازمن در اورشلیم بودند بزرگتر و بلندمرتبه‌تر شدم در آن حال که حکمتم نیز همچنان با من بود.

هرآنچه چشمانم می طلبید مهیا می ساختم دلم را  نیز از هیج لذتی محروم نمیداشتم، که  دلم درهر کار شادمان بود و از مشقت هر کار جز لذت مرا نصیب نمی شد .

آن‌گاه نگریستم در جمله کارها که ازدستم برآمده بود و به رنجی که در انجامشان بر خویش هموار کرده بودم، و آنک! همه بیهوده بود و سر در پی باد نهادن ، و در زیر آسمان هیچ سودی حاصل نیامد .

پس در دل خویش گفتم آنچه بر نادان می رود همان نیز مرا در می رسد. که از خردمند در قیاس با نادان خاطرات فزون تری بر جای نمی ماند ؛که می بینم همه آنچه امروز در راه است،به روزگاری از یادها خواهد رفت .و مرد خردمند خود چگونه می میرد؟ همچنان که مرد نادانی.

چنین شد که از زندگی دل بریدم که آنچه زیر آسمان رفته بود بر من اندوهبار آمد و جمله را بیهوده یافتم و سر درپی باد نهادن.

آدمی را چه حاصل از جمله رنجی که می برد و سر درپی باد نهادن .

عمر او به تمامی جز اندوه نیست و جز غم زاده شدن ؛آری قلب او حتی در شب، محروم از آرامش است.این نیز بیهوده است.

(سلیمان که  جامعه است بر بنی اسراییل،  هم  نبی هم  حکیم و هم پادشاه و صاحب  ثروت بی حساب  ،صد هازن و کنیز وحشم …چه می گوید؟)

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code