تازه ها
خوانش داستان (نقد و بررسی) ـ شب تاریک روح

شرح جلسه هشتم

در این جلسه داستان «شب تاریک روح» اثر ساره رزاز زاده برگزار شد.

 

بیوگرافی نویسنده

من ساره رزاز زاده هستم، متولد ۱۳۶۶ و داروسازی خوندم. از همه‌ی چیز هایی که همه خوششون میاد خوشم میاد و از همه‌ی چیزهایی که همه بدشون میاد هم بدم میاد. از کسانی که مطالعه‌ی ادبیات داستانی رو توی سطح پایینتری نسبت به مطالعه های دیگه قرار می دن، دلِ خوشی ندارم. شاید به این خاطر باشه که شیفته‌ی کار های بی فایده و با معنی هستم. و بیزار از فضیلت های تزئینی. و بی تفاوت نسبت به هر چیزی که توده شده باشه؛ توده‌ی پول، توده‌ی تجربه، توده‌ی رفیق، حتی توده‌ی کتاب و توده‌ی معلومات.

شب تاریک روح

در هوای گرگ و میش قبل از غروب، چند عکاس از گروه گردشگران جدا شدند تا آخرین عکس ها را بگیرند. قبرستان تا چند دقیقه بعد از گردشگران خندان و پرسرو صدا که حالا کنار یک قبر مجلل جمع شده بودند و داشتند کیک و شیرکاکائو می خوردند خالی می شد.

فروغ با یک دوربین DSLR در حال عکاسی از یک قبر نیمه پوشیده از برگ بود. چند بار با پا شکل برگ ها را تغییر داد؛ اول روی قبر توده کرد و بعد از روی قبر پاک کرد و هر بار عکس جدیدی گرفت. بعد دو زانو نشست و از کادر سنگِ ایستاده‌ی قبر در کنار خورشیدِ در حال غروب عکس گرفت. عکس را بررسی کرد و از نتیجه راضی بود. این بار روی شکم دراز کشید، آرنج ها را روی زمین گذاشت و سعی کرد قاب بزرگتری از غروب و قبرستان بگیرد. اما پیدا بود از کادرش راضی نیست، چون بی توجه به مانتوی بافتنی سورمه ای رنگش که خاک و برگ خشک به همه جایش چسبیده بود، با تقلا خودش را روی زمین به جهت های مختلف می کشید تا کادر دلخواهش را پیدا کند.

  • “عزیزم اتوبوس آماده‌ی حرکته منتظر شماییم.”

هوا تاریک شده بود و مراقب بودند موقع قدم برداشتن بین قبر ها پایشان به چیزی گیر نکند و زمین نخورند. دختر جوان پرسید:

  • تور قبرستون زرتشتیا هم اومده بودید درسته؟
  • قبرستون زرتشتیا، ارمنیا، مسلمونا، کلیمیا، همه… من عاشق قبرستونام! دارم یه فیلم مستند می سازم که ایشالا به جشنواره‌ی امسال می رسه.
  • فیلم مستند؟ عالیه. تو کدوم مرحله از کارید؟

فروغ از علاقه‌ی ناگهانی دختر به موضوع تعجب کرد. از اینکه حرف فیلم مستندش را پیش کشیده بود پشیمان شد.

  • آخراش دیگه…

و انتهای “دیگه” را کشید؛ به نشانه‌ی عدم علاقه به توضیح بیشتر. روبه رو را نگاه کرد. تا اتوبوس راه زیادی نمانده بود. خیالش راحت شد.

دختر جوان به سمت فروغ چرخید و با لبخند گفت:”من آتنا هستم، دانشجوی کارگردانی سینمام. ببخشید زود تر معرفی نکردم.” و دست راستش را پیش آورد. دور تر از آن ها، چراغ های اتوبوس روشن شدند و راننده چند بار گاز داد. فروغ در صورت آتنا لبخند مهربان و چشم های پرشوری دید که در انتظارِ جواب به او خیره شده بودند. دست او را گرفت و گفت:”خوشبختم من هم فروغ هستم.”

  • ببین متریال اولیه جور شده فقط ادیت و تدوین نهایی و ازین جور کارا مونده… شاید چند تا صحنه‌ی استودیویی هم اضافه کنم. حالا فعلا نمی دونم.

راهنمای تور کنار اتوبوس منتظرشان بود. فروغ کاملا به سمت آتنا چرخید و گفت:

  • جایی آشنا داری؟ می تونم رو کمکت حساب کنم؟ شماره تو می تونم داشته باشم؟
  • حتما حتما.
  • عجله نداری الآن؟ می گم رسیدیم شهر بریم یه کافه بشینیم حرف بزنیم؟
  • نه عجله ندارم. خوشحال می شم کمک کنم.

اتوبوس حوالی ساعت هفت گردشگران را در یکی از میدان های تهران پیاده کرد. در کافه ای میزی چهار نفره کنار پنجره انتخاب کردند و رو به روی هم نشستند. فروغ لبخندی به آتنا زد و منو را برداشت. کافه بوی قهوه و گرما می داد. هنوز چندان شلوغ نبود و همهمه‌ی ضعیفی از هفت هشت نفری که سر میز ها نشسته بودند شنیده می شد.

بعد از اینکه سفارش هایشان را دادند، فروغ رو به آتنا گفت:

  • مشکل بزرگم اینه که نزدیک به بیست ساعت فیلمبرداری کردم. عکس ها هم می رسند به دو هزار و پونصد تا…

آتنا یک دسته موی مشکی اش را پشت گوش زد. با چشم های کمی گرد شده از تعجب گفت:

  • بیست ساعت؟! خیلی زیاده که… جشنواره چند ساعت می خواد؟

فروغ زیر خنده زد و چروک های ریزی اطراف لب و چشم هایش ظاهر شدند. چهره اش جوری بود که نمی شد سنش را از روی آن حدس زد.

  • حداکثر یک ساعت و نیم.

آتنا کمی به جلو خم شد انگار بخواهد مسئله‌ی خجالت آوری را گوشزد کند.

  • خب دختر چرا این همه فیلمبرداری کردی؟! بیست ساعت واسه یه ساعت و نیم؟!

فروغ کمی جدی شد. زیر سیگاری که به کارشان نمی آمد را به گوشه ای هل داد و گفت:

  • تقصیر این کمالگرایی لعنتی منه. هر بار یه چیزایی پیدا می کنم که از قبلیا قشنگترن و جاشون باید تو فیلم من باشه… از چهار سال قبل شروع کردم به گشتن توی قبرستون های ایران. شیراز، اصفهان، اهواز، مشهد، بندر انزلی، تهران که همه‌ی قبرستوناش، هر کدوم چند بار… همه جا تصویر برداشتم و روی DVD سیو کردم. موضوعم نشانه شناسی نقوش حکاکی شده روی سنگ قبراست. باورت نمی شه چه چیزایی پیدا کردم. اولش می خواستم حداکثر دو سه ساعت فیلمبرداری کنم. اما مرتب چیزای قشنگ تر پیدا می‌کردم و با خودم می گفتم این حیفه، اینم می گیرم، بعدا تو ادیت در میارم. می دونی چی می گم؟ از دو سال قبل به اندازه ای رسید که دیگه تدوین کنم و تموم بشه اما گفتم بذا جا های جدیدو هم ببینم شاید چیزایی پیدا کنم که از قبلیا بهتر باشن… چیزایی که جاشون تو فیلم منه. الآن رسیدن به دو سه تا کارتن DVD! حالا دیگه خدا کنه به امسال برسونمش.

آتنا با اندکی بی تفاوتی پرسید:

  • تاریخ خوندی؟

فروغ جواب داد:

  • نه من تاریخ نخوندم. ببین داستان زندگی من طولانیه، باید برات تعریف کنم. من سال دوم انصراف دادم… اتاق عمل می خوندم که اصلا دوستش نداشتم و باش ارتباط نمی گرفتم. بعد یه مدت ویزیتور یه شرکت دارویی بودم؛ اونم خوب نبود و زدم بیرون. بعد رفتم کارت راهنمای تور گرفتم و یه مدت خودم تور برگزار می‌کردم… چند سال منشی یه دکتر بودم، تدریس هم کردم، یه مدت دیجیتال مارکتر بودم و واسه یه گروه تولید محتوا می‌کردم، حالام که افتادم تو خط کارگردانی و تازه شروعش کردم. خلاصه اینکه مث یه کولی زندگی کردم این سالا!

فروغ با لبخند منتظر تشویق آتنا ماند. آتنا مودبانه گفت:

  • فروغ جان خیلی عالیه ولی تدوین اون بیست ساعت فیلم و دو هزار و پونصد تا عکس وقت خیلی زیادی می گیره. فیلماتم بهتره بریزی رو هارد. تازه کارگردانی اصلا آسون نیست. دانش و تجربه می خواد. ببین من الآن دانشجوی سال آخرم و احساس می کنم هیچی بلد نیستم.

آتنا بقیه‌ی حرف هایی که در ذهن داشت را نگفت تا سوءتفاهمی پیش نیاید. حدس می زد فروغ کمی از او بزرگتر باشد و باید احترام بزرگ تر را نگه می داشت. فروغ شال طوسی اش را که برای این فصل نازک بود مرتب کرد و گفت:

  • اومممممم من فکر نمی کنم سابقه‌ی آکادمیک زیاد مهم باشه. آتنا جان دنیا فرق کرده. اتفاقا خلاقیت بدون چارچوبای آکادمیکه که شکوفا می شه. الآن خیلی از کارگردانای بزرگ اصلا درس کارگردانی نخوندن. به نظرم این وسط چیزای دیگه ای اصله که از تلاش و درس خوندن هم اهمیتشون بیشتره.

پیشخدمت را دید که با سینی سفارش های آن ها نزدیک می شد.

  • حالا بعدا برات بیشتر توضیح می دم… یه چیزایی هس که من بهشون باور راسخ دارم.

پیشخدمت قهوه ها و کیک را روی میز گذاشت. آتنا با لبخند دسته‌ی ماگ کاپوچینو را گرفت و به سمت خودش کشید. انگشتری با سنگ سبز رنگ به انگشت وسط داشت که با شال موهر نقشدارَش سِت بود. جرعه ای نوشید و از طعم خامه ای و شیرین آن لبخند به لبش آمد. اما در همان زمان صحنه ای دید که خجالت زده اش کرد. فروغ دو دست را در هم قلاب کرده و با چشمان بسته و صدای آرام، چیز هایی زیر لب زمزمه می‌کرد. چند لحظه بعد، چشم هایش را باز کرد و لبخند زد:

  • شکرگزاری می‌کردم عزیزم.

شین را با حالت خاصی گفت، مثل لحن مجری های قدیمی رادیو. بعد با انگشت های ظریف و باریک، ماگ قهوه اش را برداشت و به لب نزدیک کرد. فضایشان گرم و شیرین شده بود. آتنا پرسید:

  • راستی من هنوز درست و حسابی نمی شناسمت… از من بزرگتری درسته؟
  • عزیزم من متولد پنجاه و پنج هستم.

ابرو های آتنا از تعجب بالا رفت.

  • اصصصصلا بهت نمیاد! یعنی درست بیست سال از من بزرگتری؟!

فروغ همیشه در این جور مواقع تفریح می‌کرد.

  • بهم میاد چن ساله باشم؟

آتنا سرش را پایین انداخت و با انگشت شست، لکه‌ی رژلب قرمزش را از لبه‌ی ماگ پاک کرد.

  • به خدا گفتم الآن پُرِ پُرِش سی و یک دو سالته.

هر دو زدند زیر خنده. آتنا ادامه داد:

  • الآن دیگه روم نمی شه پامو دراز کنم جلوت، والا به خدا! بزرگتری گفتن، کوچیکتری گفتن! متاهلی فروغ جان؟

فروغ آرنج دست چپ را روی پشتی صندلیِ خالیِ مجاور گذاشت. برجستگی سینه های خوش فرمش از روی مانتو مشخص بود.

  • نه عزیزم. شما؟

آتنا کیکی که در دهان گذاشته بود را قورت داد.

  • من نامزد دارم. اسمش سعیده. اونم بیست و پنج سالشه، مثل خودم سال آخر کارگردانیه. نمی دونی چه قدر خوب و گوگولیه! سال دیگه ازدواج می کنیم، ایشالا بزنم به تخته (با خنده آرام می کوبد زیر میز)… دو تامونم عشق مهاجرتیم. داریم کارامونو می کنیم که دیگه حداکثر تا دو سه سال دیگه بریم… (آب دهانش را قورت می‌دهد) اول واسه کانادا ترای می کنیم، نشد شاید آلمان. ایشالا البته (دوباره با خنده ضربه ای به میز می زند). خلاصه اینجوریاس! دیگه چی بگم؟
  • ایششالا!

فروغ شین را باز با همان حالت گفت و ادامه داد:

  • اگه واقعا بخوای حتما می شه عزیزم. فقط باید ذهنت رو تربیت کنی تا کائنات برات فراهم کنه.
  • فروغ جان راستی من استودیو آشنا دارم و خودمم توش فیلم ساختم، واسه پروژه‌ی دانشگاه. صاحب استودیو دوست سعیده و به فیلم اولی ها تخفیف می ده. دیگه چی می خوای ازین بهتر؟!
  • عالیه عزیزم. می بینی؟ همین که من امروز تو رو پیدا کردم کار کائناته. اولش با خودم گفتم بهتره قضیه‌ی فیلم مستند رو لو ندم چون به هر حال جشنواره اس دیگه. ولی قبل از اینکه سوار اتوبوس بشیم بهم الهام شدکه بهت اعتماد کنم و موضوع رو باهات درمیون بذارم.

فروغ کمی از قهوه اش را خورد و بعد ادامه داد:

  • شبکه ساختن با آدما همیشه آخرش به نفعت تموم می شه.

آتنا مودبانه گفت: “اوهومممم.” با اینکه بعضی جاهای حرف های فروغ را نفهمیده بود.

فروغ دو آرنجش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد.

  • آتنا جان اون موقع خیلی حالم بد بود. در مورد شب تاریک روح چیزی می دونی؟

آتنا به نشانه‌ی نفی سر تکان داد.

  • یه حالتیه شبیه افسردگی ولی بدتر از اون. احساس پوچی و ناامیدی می کنی، فکر می کنی هر کاری تو زندگیت کردی اشتباه بوده و به هر راهی رفتی جواب نداده واسه ات… انگار با چشم باز تو قبر خودت دراز کشیده باشی و از اونجا به زندگیت نگاه کنی… تمامش، گذشته و حال و آینده ات بی مفهومه. هر چه قدرم دورت شلوغ باشه بازم احساس می کنی تنها و بی کسی.
  • پیش روانشناس نرفتی؟
  • می رفتم ولی هیچ فایده ای نداشت. حس می‌کردم تمام در ها به روم بسته شده. تا اینکه با یه استاد معنوی آشنا شدم که زندگیمو عوض کرد. بهم گفت بخشی از روحم وجودمو ترک کرده و باید با مراقبه روحم رو پس بگیرم… یعنی هر روز باید مراقبه کنی و ایمانت رو قوی کنی. اون وقت کائنات از جایی که نمی دونی به ایمانت پاسخ می ده.

آتنا با صدای آرام و با احتیاط گفت:

  • اینا که خرافاته. علم ثابت نکرده.

فروغ صاف نشست و لبخند زد:

  • چرا اتفاقا اثبات علمی هم داره. اسمش قانون جذبه. ببین این جوریه که افکار ما ارتعاش و انرژی دارن و می تونن امواج کوانتومی رو تحت تاثیر قرار بدن. باید افکارت رو کنترل کنی و فقط به چیزای مثبت فکر کنی تا همونا رو جذب کنی. مثلا من می دونستم استعداد کارگردانی دارم. یه مدت طولانی مراقبه کردم تا اینکه یه پیام از کائنات گرفتم. بعدش دیگه می دونستم که فقط کافیه که دوربینم رو بخرم تا به آرزوم برسم. البته ممکنه چند سال طول بکشه ولی بالاخره با مراقبه و شکرگزاری و افکار مثبت بهش می رسی… من الآن واقعا شاد و آرومم و اینو به خاطر قانون جذب دارم. می دونی آتنا جان من چیز زیادی تو زندگیم ندارم ولی ایمان دارم که ازین به بعد هر چی بخوام رو به دست میارم و می دونم که همین ایمانه که مهمه.

فروغ به پشتی صندلی تکیه داد. به صورت آتنا زل زد تا اثر حرف هایش را ببیند. آتنا از کوانتوم چیزی نمی دانست و فکر نمی‌کرد فروغ هم از آن سر در بیاورد.

  • یعنی با خواستن و تمرکز کردن می تونی هر کاریو که دوست داری انجام بدی؟

فروغ جان گرفته بود:

  • بله یا هر چیزی که دوست دارم رو از کائنات احضار کنم.

آتنا به فکر افتاد و نگاهش را در فضای کافه که آرام آرام شلوغ تر می شد چرخاند. اواسط شب شده بود و با سرد تر شدنِ هوا، جمعیت بیشتری به گرمای کافه پناه می آوردند. پرسید:

  • خب الآن با قانون جذب یه کاری کن واسه مون یه قهوه‌ی دیگه بیارن.

فروغ از شیطنت آتنا کمی دلخور شد:

  • عزیزم تو این شلوغی که نمی شه مراقبه کرد. البته اگه واقعا کارکشته باشی از پسِ اینم بر میای. من که اوووووه هنوز تازه اول راهم ولی سعیمو می کنم تا ببینیم…

دختر جوانی که پشت سر فروغ ایستاده بود و قصد داشت از بین صندلی ها عبور کند از او خواست صندلی اش را کمی جا به جا کند تا فضا برای عبور باز شود. فروغ در حالت نشسته تکانی به صندلی اش داد ولی بی فایده بود. بلند شد و خواست صندلی را جا به جا کند که در همین حال یکی از پیشخدمت ها آمد و با شرمندگی گفت جای میزشان خوب نیست و باید عوض شود. چند دقیقه طول کشید تا دو پیشخدمت به کمک هم میز چوبی و دو صندلی را جا به جا کنند. بعد آتنا و فروغ به صندلی هایشان برگشتند و پیشخدمت ها با عذرخواهی از آن ها دور شدند. فروغ که به خاطر این وقفه در مکالمه شان احساس آسودگی می‌کرد، برای اینکه آتنا موضوع درخواست از کائنات را دوباره پیش نکشد سریع پرسید:

  • راستی داشتی می گفتی تجربه‌ی کارگردانی داری و توی استودیو فیلم ساختی…

آتنا نگاهی به ساعتش انداخت. گوشی اش را برداشت و همان طور که به نامزدش پیام می داد گفت:

  • ببین آره… من… بهت گفتم که سال آخرم؟ یه دقیقه بذار این پیامو بفرستم…

فروغ در انتظار برای ادامه‌ی گفتگو به آتنا خیره ماند. سنگ سبز انگشتر آتنا با تکان انگشتانش هنگام تایپ کردن می درخشید و پیدا بود از نوع گران قیمتی ست. موی پرپشت و یک دست سیاهش روی پیشانی ریخته بود. پوست صاف و محکمی داشت و فروغ با خود فکر کرد حالا حالا ها لازم نیست به بوتاکس فکر کند.

  • ببخشید پیام دادم به سعید که بیاد دنبالم. دیگه داره دیر می شه. آها در مورد فیلم که پرسیدی، آره من پروژه ام استاپ موشن بود که اون استودیویی که بهت گفتم کل پروسه رو کاور کرد. کار خیلی عالی در اومد. از ذوقش داشتیم بال بال می زدیم من و سعید. آخرشم نمره‌ی کاملو گرفتم.

گوشی را توی کیفش می‌اندازد و با خنده ادامه می‌دهد:

  • نمی دونی استاد طاهری چه ذوقی کرد! تازه بهم قول داد واسه کار بعدیش دستیار اولش باشم.
  • آفرین خیلی عالیه. حسابی کارت درسته دختر!

آتنا با جدیت ادامه داد:

  • می‌دونی فروغ جان من هر چی تو زندگیم دارم رو مدیون تلاش و پشتکار خودمم. باور کن… نمی‌دونی واسه همین پروژه چه خون دلی خوردم. چهار تا تکست کارگردانی خوندم به این کلفتی… چیزایی یاد گرفتم که مطمئنم استاد طاهری به گوشش هم نخورده. کارگردانی یه چیزیه که همه فکر می کنن کاری نداره که، ما هم بلدیم. ولی به خدا این جوری نیست. اگه برات بگم چه استادای سختگیر و چه آزمونای عجق و وجقی رو گذروندیم تو این سالا… پوسسسستمون کنده شد به خدا! من اگه قرار بود دس رو دس بذارم، بشینم نذر و نیاز کنم به هیچی نمی رسیدم. می دونی دنیا اینجوریه.

فروغ احساس کرد دهانش خشک شده. سری به تایید تکان داد. برای اینکه نگاهش را از آتنا بدزدد، گوشی اش را برداشت و برنامه‌ی اسنپ را باز کرد.

  • منم الآن فقط تدوین مونده دیگه… بعدش ایشالا کار تمومه.

پا را که از کافه بیرون گذاشتند، از سرما به لرز افتادند. آتنا قبل از سوار شدن به ماشین سعید با فروغ دست داد و گفت:

  • خداحافظ عزیزم. شماره و آدرس رو برات واتس اپ می کنم. اسنپت تو راهه دیگه؟ می گم خدا بهت صبر بده! تدوین بیست ساعت فیلم و دو هزار و پونصد تا فریم کار حضرت فیله!

فروغ آتنا را با چشم بدرقه کرد که سوار ماشین شد و به راه افتادند. به گوشی اش که نگاه کرد دید راننده سفر را لغو کرده و حالا باید از اول اسنپ بگیرد. خیابان خلوت و بی عبور بود. با اینکه تازه ساعت ده بود اما وهم و سکوت نیمه شبی برقرار شده بود. گاهی تک و توک ماشین هایی رد می شدند که راننده هایشان با تعجب و گیجی به زن تنهایی با یک دوربین گران قیمت بر دوش نگاه می‌کردند. فروغ بند دوربین را محکم تر فشرد و چند قدم به سمت ابتدای خیابان برداشت تا راننده ای که سفر را تایید کرده و در راه است سریع تر متوجه او شود.

پراید سفید با مشخصات اسنپ جلوی پایش ترمز کرد. فروغ در عقب را باز کرد و سوار شد. داخل ماشین گرم بود و بوی اتوی داغ می داد. راننده بدون برگرداندن سر پرسید:

  • پیروزی تشریف می برید؟

فروغ در آینه‌ی جلو متوجه چشم های آبی راننده شد.

  • بله درسته.

پسر جوانی بود با گردن سفید و لاغر و کشیده. فرمان را پیچاند و به راه افتاد. فروغ کیف و دوربین را کنارش گذاشت و با آسودگی به پشتی صندلی تکیه داد. احساس می‌کرد از مبارزه و کتک کاری سختی بر می گردد. چشم هایش را که از خستگی و سرما می سوختند بست و باز کرد. ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد. فروغ بیرون را نگاه کرد و بین مغازه ها اتاقک کوچکی دید که پیرمردی در آن سر میزی نشسته بود. در اتاق فقط یک لامپ زرد روشن بود و روی میز جلوی پیرمرد یک تلفن قرار داشت. روی شیشه بزرگ نوشته شده بود “آژانس تاکسی تلفنی”. چراغ سبز شد و فروغ قبل از اینکه ماشین به راه بیفتد با خودش فکر کرد “دوران تاکسی تلفنی مگه تموم نشده؟” گوشی اش را از کیف درآورد تا در فرصتی که داشت پیام ها را چک کند. صفحه‌ی واتس اپ را باز کرد. هیچ پیام جدیدی نداشت. با خودش گفت:”حالا مهاجرت که به این آسونیا نیست…” چشم هایش را بست و سعی کرد مراقبه کند. اما با صدای زنگ sms دوباره باز کرد. مادرش بود:”کجایی؟ بچه های فاطمه اینجان. زود بیا.” به صفحه‌ی گوشی خیره ماند. یعنی فردا باید مراقب دو قلو ها باشد. “کل برنامه ها کنسل.” فاطمه هر وقت کاری داشت، دو قلو های چهار ساله اش را خانه‌ی مادر می گذاشت تا فروغ از آن ها مراقبت کند. دو وروجک شیطان و پرسر و صدا که تمام مدت به فروغ می چسبیدند. فاطمه هر بار قبل از رفتن با لبخندی شرم آگین می گفت:”عاشق تواَن به خدا! صبح تا شب خاله فروغ خاله فروغ… وگرنه میذاشتم خونه مادر شوهرم…” فروغ گوشی را توی کیف انداخت. مادرشوهرش اصلا بچه ها را قبول نمی‌کرد، از همه چیز خبر داشت. “از اول نباید میذاشتم فکر کنن چون مجردم بی کار هم هستم. حالا دیگه دیر شده…”

دوباره چشمانش را بست و سعی کرد مراقبه کند. تکان های نرم ماشین را احساس می‌کرد. تنفسش را آرام کرد و روی قفسه‌ی سینه اش که با هر نفس پر و خالی می شد تمرکز کرد. چیزی نگذشت که خود را در فضایی بی انتها دید. در فضا غوطه ور بود و احساس می‌کرد مرکز عالم است. انگار همه چیز در اختیار اوست و فقط کافی ست اراده کند تا چیز ها تکان بخورند یا مال او شوند یا به کل از بین بروند. اما انگار تنها نبود. کسی در فضا داشت به او نزدیک می شد. بیشتر تمرکز کرد و راننده‌ی اسنپ را دید، همان چشم های آبی و گردن باریک سفید که کاملا برهنه در فضا رو به رویش ایستاده بود. “نه، این نه!” چشم هایش را باز کرد و از صدای بلند و ناخواسته‌ی خودش یکه خورد. راننده ناگهان سرعت را کم کرد و از توی آینه‌ی جلو پرسید:

  • پیروزی مگه نبودید خانوم؟
  • بله، نه ببخشید. اون یه چیز دیگه بود.

راننده جلو را نگاه کرد، اما باز با تعجب نگاه دیگری از آینه‌ی جلو به فروغ انداخت. بعد دوباره جلو را نگاه کرد و به رانندگی اش ادامه داد.

فروغ درِ واحد را با کلید باز کرد. دیروقت بود و نمی خواست زنگ بزند. خانه تاریک بود و همه خواب بودند. در نوری که از راهرو توی هال افتاد، مادرش را دید که منتظر او نشسته. با دیدن فروغ گفت:

  • روشن نکن خوابن.

بلند شد برود بخوابد. صورتش پف کرده بود.

  • حالا هم نمیومدی. می ری دنبال خوشگذرونی، همه‌ی کارات هم واسه من… بپا بچه ها رو بیدار نکنی.

فروغ به سمت اتاقش رفت. باز بچه ها را توی اتاق او خوابانده بودند. به مادرش گفته بود “اگه اینا بزنن DVD های منو بشکنن چه خاکی تو سرم بکنم اون وقت؟” اما مادرش گوش نمی داد. فروغ کیف و دوربین را آرام روی میز گذاشت. مراقب بود روی دست و پای بچه ها که روی زمین خوابیده بودند پا نگذارد. نور چراغ کوچه قسمتی از میز را روشن کرده بود؛ سه کارتن کفش پر از DVD، یک لپ تاپ قدیمی و لوازم دیگر.

روی لبه‌ی تخت نشست و دست ها را روی زانو هایش گذاشت. به DVD ها نگاه کرد. چهار سال قبل مانده بود با پولی که جمع کرده آپارتمان مستقلی برای خودش رهن کند یا دوربین و تجهیزات بخرد و کارگردانی را شروع کند. روی تخت، رو به پنجره چهار زانو نشست. یادش آمد که آن زمان کائنات پیامی که نیاز داشت را برایش فرستاد؛ در یک روز دو بار کارگردان مورد علاقه اش، اکبر تحقیقی را دید؛ در دو جای مختلف شهر، صبح توی موزه سینما و عصر توی کافه ای حوالی میدان ولیعصر. این یک نشانه بود یعنی باید راه کارگردانی را انتخاب کند. با یادآوری اش لبخند زد. حالا واقعا برای خودش یک کارگردان بود.

کمرش را صاف کرد و پشت دست ها را روی زانو ها گذاشت؛ به حالت گل نیلوفر. زیر لب گفت:”فیلمم رو بتونم هر چه زود تر تدوین کنم.” چند بار جمله را با خودش تکرار کرد؛ روی هر کلمه چند ثانیه تمرکز می‌کرد. طولی نکشید که خودش را غوطه ور در فضای بی انتها دید. احساس رخوت و سبکی داشت؛ با این حال هوشیاری اش را حفظ کرد تا باز راننده‌ی اسنپ را نبیند. چشم گرداند و دور تا دور فضای لایتناهی را بررسی کرد. همه جا سکون و آرامش بود. در دوردست، توده ای از اجرام نورانی دید. می دانست که پیامی برای او در آن جا قرار داده شده است. توده آرام آرام به او نزدیک شد. مراقب بود ریتم تنفسش را حفظ کند تا حالت دسترسی به انرژی کیهانی را پایدار نگه دارد. توده‌ی نورانی به اندازه‌ی کافی نزدیک شد و او را در بر گرفت. حالا در میان نور ها، می توانست تشخیص دهد که منبع نور از چیست. توده تشکیل شده بود از خرده شیشه های نازک و مثلث شکلِ آبی رنگ که با چرخش در فضا می درخشیدند. به خرده شیشه ها دقت کرد. همگی مثلثی نبودند و اشکال هندسی مختلفی داشتند. فقط یک طرفشان آبی و درخشان بود و در طرف دیگر مات بودند. DVD ها… DVD های خودش بودند که شکسته و به صد ها خرده شیشه‌ی هندسی-شکل تبدیل شده بودند. بیشتر سعی کرد ریتم آرام تنفس را از دست ندهد و تمرکز عمیقش را روی توده‌ی نورانی که احاطه اش کرده بود نگه دارد. دید که تکه شکسته ها دور هم می چرخند و مثل پازل نزدیک به هم قرار می گیرند و سطح یک سینی را می پوشانند. بعد به همین صورت یک گلدان، میز جلوی مبل و قاب عکس؛ کاردستی های هنری که با دورریختنی ها درست می شوند و قبلا نمونه هایش را در جهان واقعی دیده بود.

چشم هایش را باز کرد. بچه ها هنوز روی زمین خواب بودند. قوز کرد و راحت نشست. “یعنی باید DVD ها رو بشکنم؟” به کارتن ها و دوربین نگاه کرد. این مدل دوربین از چند ماه قبل با نوسانات قیمت دلار گران تر شده بود. می توانست تقریبا به همان قیمت خرید بفروشدش. شالش را از سر برداشت و دراز کشید. آتنا راست می گفت، تدوین بیست ساعت فیلم کار حضرت فیل است. در بهترین حالت یک فیلم معمولی دارد که در جشنواره هم به جایی نمی رسد. به گچبری ساده‌ی سقف خیره شد. بچه که بود کاردستی های قشنگی می ساخت؛ خیلی بهتر از فاطمه. همه می گفتند دختر دقیق و ظریفی است و با حوصله و با ذوق. باز هم می توانست امتحان کند. با همان چیز هایی که کائنات به او آموزش داده بود شروع می‌کرد. سرمایه‌ی ناچیزی می خواست و بعد با فروشش در آرت شاپ ها پول خوبی فراهم می شد. حتی می توانست یک گالری بر پا کند و قیمت ها را بالا تر ببرد. رو به سقف لبخند زد. باز هم چیزی را که نیاز داشت از کائنات جذب کرده بود. دلش گرم شد و شروع کرد به شکرگزاری. بعد آرام پتو را باز کرد و خوابید. خیلی زود خوابش برد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code